جلال الدین محمد بلخی
نامش محمد و لقبش جلالدین است. از عنوان های او خداوندگار و مولانا در زمان حیاتش رواج داشته و مولوی در قرن های بعد در مورد او به کار رفته است.
در ششم ربیع الاول سال ۶۰۴ هجری قمری در شهر بلخ متولد شد. نیاکانش همه از مردم خراسان بودند. خود او نیز با اینکه عمرش در قونیه گذشت، همواره از خراسان یاد می کرد و خراسانیان آن سامان را همشهری می خواند.
پدرش ، بهاالدین ولدبن ولد نیز محمد نام داشته و سلطان العلما خوانده می شده است. وی در بلخ می زیسته و بی مال و مکنتی هم نبوده است . در میان مردم بلخ به ولد مشهور بوده است. بها ولد مردی خوش سخن بوده و مجلس می گفته و مردم بلخ به وی ارادت بسیار داشته اند.
دوران کودکی در سایه پدر
بها ولد بین سالهای ۶۱۶_۶۱۸ هجری قمری به قصد زیارت خانه خدا از بلخ بیرون آمد . بر سر راه در نیشابور با فرزند سیزده چهارده ساله اش ، جلال الدین محمد به دیدار عارف و شاعر نسوخته جان ، شیخ فریدین عطار شتافت . جلال الدین محمد، بنا به روایاتی در هجده سالگی ، در شهر لارنده ، به فرمان پدرش با گوهر خاتون ، دختر خواجه لالای سمرقندی ازدواج کرد.
دوران جوانی
پدرش به سال ۶۲۸ در گذشت و جوان بیست و چهار ساله به خواهش مریدان یا بنا به وصیت پدر ، دنباله کار او را گرفت و به وعظ و ارشاد پرداخت. دیری نگذشت که سید برهان الدین محقق ترمذی به سال ۶۲۹ ه.ق به روم آمد و جلال الدین از تعالیم و ارشاد او برخوردار شد.
به تشویق همین برهان الدین یا خود به انگیزه درونی بود که برای تکمیل معلومات از قونیه به حلب رهسپار شد. اقامت او در حلب و دمشق روی هم از هفت سال نگذشت. پس از آن به قونیه باز گشت و به اشارت سید برهان الدین به ریاضت پرداخت.
پس از مرگ برهان الدین ، نزدیک 5 سال به تدریس علوم دینی پرداخت و چنانچه نوشته اند تا ۴۰۰ شاگرد به حلقه درس او فراهم می آمدند.
آغاز شیدایی
تولد دیگر او در لحظه ای بود که با شمس تبریزی آشنا شد. مولانا درباره اش فرموده:" شمس تبریز ، تو را عشق شناسد نه خرد." اما پرتو این خورشید در مولانا ما را از روایات مجعول تذکره نویسان و مریدان قصه باره بی نیاز می سازد. اگر تولد دوباره مولانا مرهون برخورد با شمس است ، جاودانگی نام شمس نیز حاصل ملاقات او با مولاناست. هر چند شمس از زمره وارستگانی بود که می گوید : گو نماند زمن این نام ، چه خواهد بودن؟
آنچه مسلم است شمس در بیست و هفتم جمادی الاخره سال ۶۴۲ ه.ق از قونیه بار سفر بسته و بدین سان ،در این بار ،حداکثر شانزده ماه با مولانا دمخور بوده است .
علت رفتن شمس از قونیه روشن نیست . این قدر هست که مردم جادوگر و ساحرش می دانستند و مریدان بر او تشنیع می زدند و اهل زمانه ملامتش می کردند و بدینگونه جانش در خطر بوده است .
باری آن غریب جهان معنی به دمشق پناه برد و مولانا را به درد فراق گرفتار ساخت .در شعر مولانا طوماری است به درازای ابد که نقش "تومرو"در آن تکرار شده است .
گويا تنها پس از یک ماه مولانا خبر یافت که شمس در دمشق است و نامه ها و پیامهای بسیاری برایش فرستاد . مریدان و یاران از ملال خاطر مولانا ناراحت بودند و از رفتاری که نسبت به شمس داشتند پشیمان و عذر خواه گشتند . پس مولانا فرزند خود،سلطان ولد،را به جستجوی شمس به دمشق فرستاد . شمس پس از حدود پانزده ماه که در آنجا بود پذیرفت و روانه قونیه شد .اما این بار نیز با جهل و تعصب عوام روبرو شد و ناگزیر به سال ۶۴۵ از قونیه غایب گردید و دانسته نبود که به کجا رفت.
مولانا پس از جستجوی بسیار،سر به شیدایی بر آورد.انبوهی از شعرهای دیوان در حقیقت گزارش همین روزها و لحظات شیدایی است .
صلاح الدین زرکوب
پس از غیبت شمس تبریزی ، شورمایه جان مولانا دیدار صلاح الدین زرکوب بوده است. وی مردی بود عامی ، ساده دل و پاکجان که قفل را "قلف" و مبتلا را " مفتلا" می گفت. توجه مولانا به او چندان بود که آتش حسد را در دل بسیاری از پیرامونیان مولانا بر افروخت . بیش از۷۰غزل از غزل های مولانا به نام صلاح الدین زیور گرفته و این از درجه دلبستگی مولانا به وی خبر می دهد . این شیفتگی ده سال یعنی تا پایان عمر صلاح الدین دوام یافت.
حسام الدین چلپی
روح ناآرام مولاما همچنان در جستجوی مضراب تازه ای بود و آن با جاذبه حسام الدین به حاصل آمد. حسام الدین از خاندانی اهل فتوت بود. وی در حیات صلاح الدین از ارادتمندان مولانا شد . پس از مرگ صلاح الدین سرود مایه جان مولانا و انگیزه پیدایش اثر عظیم او، مثنوی معنوی ، یکی از بزرگ ترین آثار ذوقی و اندیشه بشری ، را حاصل لحظه هایی از همین هم صحبتی می توان شمرد.
پایان زندگی
روز یکشنبه پنجم جمادی الآخره سال ۶۷۲ ه.ق هنگام غروب آفتاب ، مولانا بدرود زندگی گفت. مرگش بر اثر بیماری ناگهانی بود که طبیبان از علاجش درمانده بودند. خردو کلان مردم قونیه در تشییع جنازه او حاضر بودند. مسیحیان و یهودیان نیز در سوگ او زاری و شیون داشتند.
مولانا در مقبره خانوادگی خفته است و جمع بسیاری از افراد خاندانش از جمله پدرش در آنجا مدفون اند.
*رو سر بنه به بالین ، تنها مرا رها کن
ترک من خراب شبگرد مبتلا کن
*ماییم و موج سودا، شب تا به روز تنها
خواهی بیا ببخشا ، خواهی برو جفا کن
*از من گریز تا تو ، هم در بلا نیفتی
بگزین ره سلامت، ترک ره بلا کن
* ماییم و آب دیده ، در کنج غم خزیده
بر آب دیده ما صد جای آسیا کن
* خیره کشی است مارا ، دارد دلی چو خارا
بکشد ، کسش نگوید :" تدبیر خونبها کن"
* بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد
ای زرد روی عاشق ، تو صبر کن، وفا کن
*دردی است غیر مردن ، آن را دوا نباشد
پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن؟
*در خواب ، دوش، پیری در کوی عشق دیدم
با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن
* گر اژدهاست بر ره ، عشق است چون زمرد
از برق این زمرد ، هین ، دفع اژدها کن
منبع:مشاهیر
ادامه مطلب

نهمين فرزند مرحوم رضا مهراد ،كاردار وزارت امورخارجه دولت ايران در كشورهاي عربي ،روز بيست و نهم دي ماه 1322 در تهران متولد شد.
اخلاق و رفتار آخرين فرزند خانواده مهراد آنقدر متفاوت بود كه هميشه از سوي اطرافيان به “تقليد از بزرگترها“ مي شد.
سه سال بيشتر نداشت كه علاقه به موسيقي او را وادار ميكرد تا پشت در اتاق برادرش بنشيند و تمرين ويلون او و دوستانش را گوش كند.
در همان دوران يكي از دوستان برادرش متوجه علاقه فرهاد به موسيقي ميشود و از خانواده او ميخواهد كه سازي براي او تهيه كنند.
با اصرار برادر بزرگتر يك ويلون سل براي او تهيه ميكنند و تمرينات فرهاد آغاز ميشود.
عمر تمرينات ويلون سل از 3 جلسه فراتر نرفت، چرخ روزگار ساز او را شكست و به قول فرهاد:“ساز صد تكه و روح من هزار تكه شد.”
و از آن پس بازهم دل سپردن به تمرينات برادر بزرگتر تنها سرگرمي و ساز تبديل به روياي فرهاد شد.
با ورود به مدرسه استعداد او در زمينه ادبيات آشكار و ادبيات تبديل به دلمشغولي او ميشود و در آستانه ورود به دبيرستان تمايل به تحصيل در رشته ادبيات پيدا ميكند.
اما عليرغم نمرات ضعيفش در دروسي غير از ادبيات و زبان انگليسي ،مخالفت عموي بزرگش در غياب پدر، او را مجبور به ادامه تحصيل در رشته طبيعي ميكند .و عاقبت دلسپردگي به ادبيات و بي علاقگي به دروس مورد علاقه عمويش سبب ميشود تا در كلاس يازدهم ترك تحصيل كند.
پس از ترك تحصيل با يك گروه نوازنده ارمني آشنا ميشود و با استفاده از سازهاي آنان به صورت تجربي نواختن را مي آموزد و مدتي بعد به عنوان نوازنده گيتار در همان گروه شروع به فعاليت ميكند.
گروه راهي جنوب ميشود تا در باشگاه شركت نفت برنامه اجرا كنند و اولين شب اجراي برنامه رهبر گروه به بهانه غيبت خواننده گروه از فرهاد ميخواهد تا او جاي خواننده را پر كند.
وسواس شديد فرهاد در اداي صحيح كلمات و آشنايي او با ادبيات ملل چنان در كار او موثر بود كه وقتي ترانه اي به زبان ايتاليايي ،فرانسوي و يا انگليسي اجرا ميكرد كمتر كسي باور ميكرد كه زبان مادري اين هنرمند فارسي باشد و همين خصوصيت باعث درخشش گروه و تمديد مدت برنامه گروه ارمني شد.
مدتي بعد از گروه جدا ميشود و فعاليت انفرادي خود را آغاز ميكند.فرهاد براي اولين بار در سال 42 براي اجراي چند ترانه انگليسي راهي برنامه تلويزيوني “واريته استوديو ب “ ميشود و مخاطبان بيشتري مي يابد.
مدتي بعد فرهاد در يكي از كنسرتهاي بزرگي كه به مديريت مجله “اطلاعات جوانان“ در امجديه برگزار شد هنرنمايي كرد.
در اين برنامه فرهاد چند ترانه با گيتار اجرا ميكند و بيش از پيش مورد توجه تماشاگران و همچنين شهبال شب پره ،مرد اول گروه Black Cats قرار ميگرد.
چندي بعد فرهاد با شهبال شب پره سرپرست گروه بلك كتز آشنا مي شود .همكاري فرهاد به عنوان خواننده و نوازنده گيتار و پيانو با شهبال شب پره (پركاشن) ،شهرام شب پره (گيتار)، هامو(گيتار)،حسن شماعي زاده (ساكسيفون) و منوچهر اسلامي (ترومپت)در كلاب كوچيني از سال 45 آغاز ميشود.
منوچهر اسلامي كه از فرهاد به عنوان پايه اصلي Black Cats ياد ميكند با اشاره به استعداد فرهاد مي گويد:“فرهاد با اينكه نت نميدانست و موسيقي را از راه گوش آموخته بود نياز چنداني به تمرين نداشت.او با چند بار زمزمه كردن شعر ،ساز و صدايش را با بقيه گروه هماهنگ ميكرد.در واقع او به احترام ديگر اعضا در جلسات تمرين حاضر مي شد.“
در همين دوران يعني در اوج فعاليت Black Cats ،دوستداران فرهاد ترانه “اگه يه جو شانس داشتيم“ يعني اولين اثر فرهاد به زبان فارسي را در فيلم “بانوي زيباي من“ شنيدند. ادامه >


مجله «کتاب» اخیرا نام صد شخصیت داستانی را که از سال 1900 تا به امروزاز میان کلمات و در قلمرو داستان ظهور یافته اند را منتشر ساخته است . این فهرست رتبه بندی است از میان هزاران شخصیت داستانی که با استفاده از جمع بندی نظرسنجی از منتقدان و خوانندگان این مجله معتبر ادبی منظم شده است . که در میان این رده بندی، جویس، همینگوی، سلینجر، وولف ، ناباکوف، کافکا ، گرین، کافکا و مارکز و کنراد بیشترین حضورها را دارند. شخصیت شماره یک از آن گتسبی ، مرد اسرار امیز رمان فیتزجرالد است که هنوز هم از پر خوانش ترین رمانهای جهان است . نکته جالب اینجاست که بنجی و کوئنتین فالکنر ، از شخصیتهای غریب و دست نیافتنی جهان رمان ، درپایین این رده بندی قرار گرفته اند.
نام بیست و پنج شخصیت نخستی که بیشترین رای را آورده اند از این قرار است :
۱- جی . گتسبی /. گتسبی بزرگ / فیتزجرالد
سالینجر / The Catcher in the Rye۲- هولدن کالفلید/
۳-هومبرت هومبرت/لولیتا / ناباکوف
۴-لئوپولد بلوم /یولیسس/جویس
۵-رابیت انگستروم / بدو ، خرگوش/اپدایک
۶-شرلوک هولمز / سگ شکاری باسکرویل / دویل
۷- مولی بلوم/ یولیسس/ جویس
۸-استفن ددالوس/ چهره مرد هنرمند در جوانی/ جویس
۹-یلی بارت/ خانه میرث/ادیت وارتون
۱۰-هولی گولیتلی / صبحانه در خانواده تیفانی ها /ترومن کاپوت
۱۱- گرگور سامسا/ مسخ / کافکا
۱۲-مرد نامریی. مرد نامریی /رالف الیسون
۱۳- لولیتا / لولیتا/ ناباکوف
۱۴-آئورلیانو بوئندیا/ صد سال تنهایی / مارکز
۱۵-کلاریس دالوی/ خانم دالوی/ ویرجینایا وولف
۱۶-ایگناتیوس ریلی / اتحاد احمقها/ جان کندی توول
۱۷-جورج اسمایلی/ بند زن، خیاط، سرباز، جاسوس/جان لی کار
۱۸-خانم رامسی/ به سوی فانوس دریایی/ یرجینیا وولف
۱۹-بیگر توماس/پسر بومی/ریچارد رایت
۲۰-نیک آدامس / در زمان ما / ارنست همینگوی
21-یوسارینا /Catch -22 جوزف هلر
22- اسکارلت اوهارا/ بر باد رفته / مارگارت میچل
23-اسکات فینچ / کشتن مرغ مقلد / هارپر لی
24- فیلیپ مارلو / « خواب بزرگ» /ریموند چندلر
۲۵-کورتز در رمان «قلب تاریکی » جوزف کنراد
بقیه نامهای شخصیتهای بلند آوازه جهان داستان ،طبق این نظر خواهی در جایگاههای زیر قرار گرفته اند :
26- استیون / بازمانده روز /کازو ایشیگورو
27-کوسیموپال واسکو ریموندو/ بارون درخت نشین / ایتالو کالوینو
29 – اسکار ماتزراث/ طبل حلبی / گونتر گراس
35-ایوجو هندرسون / هندرسون پادشاه باران/ سال بلو
39 –سان اسپید / شاهین مالت/ داشیل همت
43- شاهزاده کوچولو/ شاهزاده کوچولو/ اگزوپری
44- سانتیاگو/ پیرمرد و دریا/ همینگوی
44- فوئبه کالفیلد //the Catcher in the Ryeسلینجر
48 – برادر بزرگ / 1984/ اورول
50 –جک بارنز/ خورشید همچنان طلوع می کند/ همینگوی
51- فوئبه کالفیلد //the Catcher in the Ryeسلینجر
58 - سیمور گلاس/ نه داستان/ سلینجر
66- بنجی/ خشم و هیاهو/ ویلیلم فالکنر
67- چارلز کین بوت/ آتش پریده رنگ/ ناباکوف
72- فولرینتا آزیزا/ عشق سالهای وبا/ گابریل مارکز
75- The Dog of Tears/ کوری/ ساراماگو
77- تارزان/تارزان میمونها/ ادگار رایث بوروس
81- جوزف ک / محاکمه/ فرانتس کافکا
82- ژیواگو/دکتر ژیواگو/ پاسترناک
83- هری پوتر/ هری پوتر/ جی . ک . رولینگ
84 – هانا / بیمار انگلیسی/ مایکل اونداتجه
90-موریس بندریکس/ پایان کار/ گراهام گرین
91- لنی اسمال / موشها و آدمها. اشینبک
95- کوئنتین / خشم و هیاهو/ فالکنر
96-چارلی مارلو/ قلب تاریکی / جوزف کنراد
هومولونوس
فروق فرخزاد در پانزدهم دی ماه 1313 شمسی در تهران متولد شد، دوران کودکی و نوجوانیش در محیط خانه و خوانده ای متوسط سپری شد.
پس از اتمام دوره ابتدایی به دبیرستان خسرو و خاور رفت و سه سال اول دبیرستان را آنجا درس خواند و پس از پایان کلاس سوم دبیرستان به هنرستان بانوان رفت و به یادگیری خیاطی و نقاشی پرداخت
در سیزده یا چهارده سالگی شعر گفتن را با غزل آغاز کرد ولی هیچ یک از این غزلهای دوره نوجوانیش را که در واقع تجربه های شاعرینی
بود منتشر نکرد.
در سال 1331یعنی در 17 سالگی نخستین مجموعه شعر یش با نام
اسیر چاپ و منتشر کرد. در سال 1335 یعنی در سن 21 سالگی دومینمجموعه شعرش را با نام
عصیان چاپ و منتشر کرد.فروق که کار هنریش را با نقاشی و شعر آغاز کرده بود ، به سینما روی آورد و در سال 1337به مطالعه تکنیکهای سینمایی پرداخت
در سال 1338 به انگلستان رفت تا درباره ی تهیه فیلم بررسی و مطالعه کند
در سال 1339 پس از بازگشت از انگلستان در فیلم کوتاهی درباره مراسم خواستگاری در ایران به ایفای نقش پرداخت و یک سال بعد
یعنی 1340 قسمت دوم فیلم (آ ب و گرما) را ساخت در همین سال در تهیه صدای فیلم(موج و مرجان و خارا) با (ابراهیم گلستانی) همکاری
کرد و مجددأ برای مطاله در در امور سینما به انگلیس سفر کرد.و پس از بازگشت از این سفر فیلمی یک دقیقه برای صحنه ی نیازمندی های
روزنامه ی کیهان ساخت که در نوع خود جالب بود.
بهار سال 1341 به تبریز سفر کردتا در باره تهیه فیلمی در مورد جزام و جزامی ها مطاله کند و تابستان همین سال در ساختن(دریا) با گلستانی
همکاری کرد ولی فیلم ناتمام ماند.
در سال 1341 فروق درخشان ترین کار سینما یش را با ساختن فیلم جزامی ها با نام (
خانه سیاه) به پایان برد.سپس به تئاتر روی آورد و در سال 1342 در نمایشنامه (شش شخصیت جستجوی نویسنده)اثر(پیر اندللو)نویسنده ی ایتالیایی و به
کارگردانی (پری صابری) بازی کرد.
در همین سال فیلم( خاند سیاه) موفق به دریافت جایزه بهترین فیلم از جشنواره ی (اوبرهازون) شد یک سال بعد ،یعنی در زمستان 1343
مجموعه شعر
(تولدی دیگر) را چاپ و منتشر کرد و در سال 1343 در ساختن (خشت و آینده)با ابراهیم گلستانی همکاری داشت و بعد به ایتالیاو آلمان سفر کرد در تابستان 1343 (برگزیده از اشعار فروغ تایپ شد)
در سال 1344 سازمان یونسکو فیلمی 30 دقیقه ای از زندگی فروق تهیه کرد و در همان سال یکی از کارگردانهای ایتالیایی به نام
(دبر ناردو برتو لوچی) به تهران آمد و فیلمی 15 دقیقه ای از زندگی فرق ساخت.
و آخرین کتاب شعر فروق یعنی (
ایمان بیاوریم به آغازه فصل سرد) چاپ و منتشر کردو در سال 1345 همین شعر در کتاب (ده اثر از ده شاعر معاصر) چاپ و منتشر شد.
بلاخره فروق فرخزاد در بیست چهارم بهمن 1345 هنگامی که سر صحنه فیلمبرداری بر می گشت در یک تصادف اتومبیل در گذشت
و دوستداران شعرش را در اندوهی ابدی نشاند و جسم فروق در 26 بهمن ماه به گورستان ظهیر الدوله سپرده شد.
|
| |
| His Life At A Glance
1925. Saturday December 12,: Ahmad Shâmlu is born in Tehran to Kowkab and Haydar Shâmlu. His father, Haydar, is an army officer. 1943-4. Ahmad is arrested in Tehran and sent to prison in Rasht. He is then released. 1945. Moves with his family to Rezâ'ieh (Orumieh) to go to secondary school again, but returns to Tehran and leaves school for good. 1947. Marries for the first time. This marriage gives him four children: Siavash, Cyrus, Sâmân, and Sâqi 1954. After the CIA-backed coup in 19 August,1953 and overthrow of Mosaddeq's government, which was the most popular government since the 1906 revolution, Shâmlu had to live in hiding for six months. Then he was arrested and sent to prison to be released 13 months later. 1958. His father dies. 1961-63 . Divorces his second wife. Falls in love with Âidâ. 1964 . Marries Âidâ. 1965 . Research on Ketâb-e Kucheh (Book of Street), his monumental encyclopedia of folklore, is started for the third time (his documents and notes have twice been lost in police raids and family disputes). 1971 . His mother dies. 1972. Goes to Paris for a back operation. 1977. Leaves Iran in protest to repression there. 1979-80 The Islamic Revolution succeeds. 1997. Undergoes two other major operations:
|
مهدي اخوان ثالث(م.اميد)در سال 1307 هجري شمسي در توس مشهد متولد شد.پدرش عطار بود(عطار طبيب)و اصلا اهل نهرج يزد بود كه به مشهد كوچ كرده بود و در انجا بزرگ شده بود و همسري مشهدي انتخاب كرده بود.اخوان نخست به موسيقي روي اورد,ولي به زودي توسط پدر از اين كارمنع شد و كم كم به شعر روي اورد و نخستين شعرهايش را در همان قالبهاي كلاسيك
سرود و سپس به انجمن هاي ادبي مشهد راه يافت .از نظر تحصيل,تحصيلات ابتدايي و متوسطه را در شهر زاد بوم خود به پايان برد و در سال 1327 به تهران كوچ كرد و به استخدام وزارت اموزش و پرورش درامد و به عنوان معلم و مدير مدرسه در روستا هاي اطراف ورامين مشغول به كار شد.سپس به تهران منتقل شد و با راديو و تلويزيون و فرهنگ ايران به همكاري پرداخت.نخستين شعرش را در مشهد در سال 1323 (تاريخ احتمالي است)يعني حدود هفده سالگي سرود.اين شعر يك مثنوي است به نام""سه قطره يا داستان دوستي ها""كه در كتاب ""ترا اي كهن بوم و بر دوست دارم""چاپ شده است.
وي در خرداد 1326 تحصيل در دوره هنرستان در رشته اهنگري را به پايان رساند و در تهران به معلمي پرداخت.در سال 1329 با ايران اخوان ثالث(دختر عمويش)ازدواج كرد و در سال 1330 اولين مجموعه او به نام "ارغنون""چاپ گرديد.در سال 1331 زندگي مشترك خود را اغاز كرد و داراي شش فرزند شد.در سال 1332 پس از كودتاي ننگين نظامي دستگير و مدتي زنداني شد.
او در سال 1345 در پي منازعه اي خصوصي براي بار دوم دستگير شد.
اخوان كه از سرشناس ترين چهره هاي شعر معاصر است با حضور چهل ساله خود در عرصه شعر و ادب,كارنامه درخشاني از خويش به يادگار گذاشت و يكي از تاثيرگذارترين شاعران عصر خود به شمار مي رود.گر چه اخوان از سنين نوجواني به سرودن شعر در قالب هاي كلاسيك روي اورد,ولي پس از اشنايي با شعر نو ونيما و سرودن شعر در قالب نيمايي بود كه به شهرت رسيد.در حقيقت گر چه اخوان ثالث چه پيش از اشنا يي با شعر نيمايي و چه بعد از ان شعر هاي زيادي در فالب هاي كلاسيكي چون غزل,قصيده ,قطعه و مثنوي سروده اما اهميت و شهرت شعر او تنها به خاطر شعرهاي نو نيمايي اوست.
مهدي اخوان ثالث كاروان سالار شعر معاصر در تاريخ 29 تير ماه 1369 براي معالجه در بيمارستان مهر تهران گرديد كه در ساعت 10:30 شب يكشنبه فوت كرد و در روز 12 شهريور جنازه اخوان از بهشت زهرا به مشهد حمل گرديد و در جوار ارامگاه فردوسي به خاك سپرده شد.
در آن پر شور لحظه
دل من با چه اصراري ترا خواست،
و من ميدانم چرا خواست،
و مي دانم كه پوچ هستي و اين لحظه هاي پژمرنده
كه نامش عمر و دنياست ،
اگر باشي تو با من، خوب و جاويدان و زيباست .
ابري نيست
بادي نيست
مي نشينم لب حوض:
گردش ماهي ها، روشني، من، گل، آب .
پاكي خوشه زيست .
***
مادرم ريحان مي چيند .
نان و ريحان و پنير، آسماني بي ابر، اطلسي هايي تر.
رستگاري نزديك : لاي گل هاي حياط .
نور در كاسه مس، چه نوازش ها مي ريزد !
نردبان از سر ديوار بلند، صبح را روي زمين مي آرد .
پشت لبخندي پنهان هر چيز.
روزني دارد ديوار زمان، كه از آن، چهره من پيداست .
چيزهايي هست، كه نمي دانم .
مي دانم، سبزه اي را بكنم خواهم مرد .
مي روم بالا تااوج، من پر از بال و پرم .
راه مي بينم در ظلمت، من پر از فانوسم .
من پر از نورم و شن
و پر از دارو درخت .
***
پرم از راه، ازپل، از رود، از موج
پرم از سايه برگي در آب :
چه درونم تنهاست .
*****
سهراب سپهری
شاعر، نقاش
تولد ۱۵ مهر ۱۳۰۷، کاشان.
درگذشت ۳ ارديبهشت ۱۳۵۹، تهران.
اهل کاشانم.
روزگارم بد نيست.
تکه نانی دارم، خرده هوشی، سر سوزن ذوقی.
مادری دارم، بهتر از برگ درخت.
دوستانی، بهتر از آب روان.
سهراب سپهری پس از طی تحصيلات شش ساله ابتدايی در دبستان خيام کاشان ( ۱۳۱۹ ) و متوسطه در دبيرستان پهلوی کاشان ( خرداد ۱۳۲۲ ) و به پايان رساندن دوره ی دو ساله ی دانشسرای مقدماتی پسران ( خرداد ۱۳۲۴ )، در آذز ۱۳۲۵ به استخدام اداره ی فرهنگ کاشان در آمد. در شهريور ۱۳۲۷ در امتحانات ششم ادبی شرکت نمود و ديپلم دوره ی دبيرستان خود را دريافت نمود. سپس به تهران آمد و در دانشکده ی هنرهای زيبای دانشگاه تهران به تحصيل پرداخت و هم زمان به استخدام شرکت نفت در تهران در آمد که پس از هشت ماه کار استعفا داد. سپهری در سال ۱۳۳۰ نخستين مجموعه ی شعر نيمايی خود را به نام « مرگ رنگ » انتشار داد. در سال ۱۳۳۲ از دانشکده هنرهای زيبا فارغ التحصيل شد و به دريافت نشان درجه ی اول علمی نيز نايل آمد. در همين سال در چند نمايشگاه نقاشی در تهران شرکت نمود و نيز دومين مجموعه ی اشعار خود را با عنوان « زندگی خواب ها » منتشر کرد. آنگاه به تاسيس کارگاه نقاشی همت گماشت. در آذر ۱۳۳۳ در اداره ی کل هنرهای زيبا ( فرهنگ و هنر ) در قسمت موزه ها شروع به کار کرد و در ضمن در هنرستان های هنرهای زيبا نيز به تدريس می پرداخت. در مهر ۱۳۳۴ ترجمه ی اشعار ژاپنی از وی در مجله ی « سخن » به چاپ رسيد. در مرداد ۱۳۳۶ از راه زمينی به کشورهای اروپايی سفر کرد و به پاريس و لندن رفت. ضمنا در مدرسه ی هنرهای زيبای پاريس در رشته ی ليتوگرافی نام نويسی نمود. وی همچنين کارهای هنری خود را در نمايشگاه ها به معرض نمايش گذاشت. حضور در نمايشگاه های نقاشی همچنان تا پايان عمر وی ادامه داشت. وی سفرهای ديگری به کشورهای جهان نمود. از آن جمله است:
- سفر به ايتاليا ( وی از پاريس به ايتاليا می رود )؛
- سفر به ژاپن ( توکيو در مرداد ۱۳۳۹ ) برای آموختن فنون حکاکی روی چوب که موفق به بازديد از شهرها و مراکز هنری ژاپن نيز می شود؛
- سفر به هندوستان ( ۱۳۴۰ )؛
- سفر مجدد به هندوستان ( ۱۳۴۲، بازديد از بمبئی، بنارس، دهلی، اگره، غارهای آجانتا، کشمير )؛
- سفر به پاکستان ( ۱۳۴۲، تماشای لاهور و پيشاور )؛
- سفر به افغانستان ( ۱۳۴۲، اقامت در کابل)؛
- سفر به اروپا ( ۱۳۴۴، مونيخ و لندن )؛
- سفر به اروپا ( ۱۳۴۵، فرانسه، اسپانيا، هلند، ايتاليا، اتريش )؛
- سفر به امريکا و اقامت در لانگ آيلند ( ۱۳۴۹ و شرکت در يک نمايشگاه گروهی و سپس سفر به نيويورک )؛
- سفر به پاريس و اقامت در « کوی بين المللی هنرها » ( ۱۳۵۲ )؛
- سفر به يونان و مصر ( ۱۳۵۳ ).
سهراب سپری مدتی در اداره ی کل اطلاعات وزارت کشاورزی با سمت سرپرست سازمان سمعی و بصری در سال ۱۳۷۷ مشغول به کار شد. از مهر ۱۳۴۰ نيز شروع به تدرسی هنرکده ی هنرهای تزئينی تهران نمود. در اسفند همين سال بود که از کليه ی مشاغل دولتی به کلی کناره گيری کرد.
از جمله نمايشگاه های نقاشی که يا سهراب سپهری در آن ها حضور داشت، يا نمايشگاه انفرادی وی بودند، می توان به موارد زير اشاره کرد:
- اولين دوسالانه ی تهران ( فروردين ۱۳۳۷ )؛
- دوسالانه ی ونيز ( خرداد ۱۳۳۷ )؛
- دو سالانه ی دوم تهران ( فروردين ۱۳۳۹، برنده ی جايزه ی اول هنرهای زيبا )؛
- نمايشگاه انفرادی در تالار عباسی تهران ( ارديبهشت ۱۳۴۰ )؛
- نمايشگاه انفرادی در تالار فرهنگ تهران ( خرداد ۱۳۴۱، دی ۱۳۴۱ )؛
- نمايشگاه گروهی در گالری گيل گمش ( تهران، ۱۳۴۲ )؛
- نمايشگاه انفرادی در استوديو فيلم گلستان ( تهران، تير ۱۳۴۲ )؛
- دوسالانه ی سان پاولو ( برزيل، ۱۳۴۲ )؛
- نمايشگاه گروهی هنرهای معاصر ايران ( موزه بندر لوهار، فرانسه، ۱۳۴۲ )؛
- نمايشگاه گروهی در گالری نيالا ( تهران، ۱۳۴۲ )؛
- نمايشگاه انفرادی در گالری صبا ( تهران، ۱۳۴۲ )؛
- نمايشگاه گروهی در گالری بورگز ( تهران، ۱۳۴۴ )؛
- نمايشگاه انفرادی در گالری بورگز ( تهران، ۱۳۴۴ )؛
- نمايشگاه انفرادی در گالری سيحون ( تهران، بهمن ۱۳۴۶ )؛
- نمايشگاه گروهی در گالری مس تهران (۱۳۴۷ )؛
- نمايشگاه جشنواره ی روايان ( فرانسه، ۱۳۴۷ )؛
- نمايشگاه هنر معاصر ايران در باغ موسسه گوته ( تهران، خرداد ۱۳۴۷ )؛
- نمايشگاه دانشگاه شيراز ( شهريور ۱۳۴۷ )؛
- جشنواره ی بين المللی نقاشی در فرانسه ( اخذ امتياز مخصوص، ۱۳۴۸ )؛
- نمايشگاه گروهی در بريج همپتن امريکا ( ۱۳۴۹ )؛
- نمايشگاه انفرادی در گالری بنسن نيويورک ( ۱۳۵۰ )؛
- نمايشگاهانفرادی در گالری ليتو ( تهران، ۱۳۵۰ )؛
- نمايشگاه انفرادی در گالری سيروس ( پاريس، ۱۳۵۱ )؛
- نمايشگاه انفرادی در گالری سيحون تهران ( ۱۳۵۱ )؛
- اولين نمايشگاه هنری بين المللی تهران ( دی ۱۳۵۳ )؛
- نمايشگاه انفرادی در گالری سيحون تهران ( ۱۳۵۴ )؛
- نمايشگاه هنر معاصر ايران در « بازار هنر » ( بال، سوييس، خرداد ۱۳۵۵ )؛
- نمايشگاه انفرادی در گالری سيحون تهران ( ۱۳۵۷ ).
سهراب در آغاز کار شاعری تحت تاثير شعرهای نيما بود و اين تاثير در « مرگ رنگ » به خوبی مشهود است و در آثار بعدی او کم کم کارش شکل می گيرد و شعرش با ديگر شاعران هم دوره ی خويش متمايز می گردد. از جمله مجموعه شعرهای ديگر سهراب سپهری می توان به اين عنوان ها اشاره نمود:
- آوار آفتاب ( ۱۳۴۰ )؛
- شرق اندوه ( ۱۳۴۰ )؛
- حجم سبز ( ۱۳۴۶ )؛
- هشت کتاب ( ۱۳۵۶ ).
برخی از اشعار وی در سال های ۱۳۴۴ و ۱۳۴۵ در فصلنامه ی « آرش » به چاپ رسيد.
سهراب سپهری در ارديبهشت ماه سال ۱۳۵۸ در بيمارستان پارس تهران به علت مبتلا بودن به بيماری سرطان درگذشت. طبق وصيت خودش، پيکر وی در صحن شرقی امامزاده عليمحمد باقر (ع) در قريه ی مشهد اردهال در کاشان ( اين صحن معروف به صحن سردار است. ) به خاک سپرده شد.
منابع:
- سخنوران نامی معاصر ايران، جلد سوم / سيد محمد باقر برقعی، ص. ۱۸۲۷ - ۱۸۲۶.
- فرهنگ شاعران زبان پارسی از آغاز تا امروز / عبد الرفيع حقيقت ( رفيع )، ص. ۲۶۸.
- يادمان سهراب سپهری / زير نظر محمد رضا لاهوتی و به کوشش ناصر بزرگمهر و ياری محمد وجدانی، چاپ اول.
- چشمه ی روشن، ديداری با شاعران / دکتر غلامحسين يوسفی، چاپ سوم، ص. ۵۵۸ - ۵۶۷.
- خلوت انس / مشفق کاشانی ( عباس کی منش )، چاپ اول، ص. ۲۰۵ - ۲۱۳.
- سهراب سپهری، رضا مافی / گردآوری و تنظيم: مرکز هنرهای تجسمی.
- آثار آل قلم، منتخب يازده قرن نظم و نثر فارسی / حميد گروگان، چاپ اول، ص. ۳۱۶.
- مولفين کتب چاپی فارسی و عربی / خانبابا مشار، جلد سوم، ص. ۳۷۱ - ۳۷۲.
- سهراب سپهری و نمايشگاه آثار او / اکبر تجويدی، سخن، دوره ی ۱۳، ش. ۲ ( خرداد ۱۳۴۱ )، ص. ۲۴۳ - ۲۵۰.
- شعر معاصر ايران از بهار تا شهريار، جلد دوم / حسنعلی محمدی، ص. ۵۹۹ - ۶۰۵.
|
|
نیما یوشیج در سال 1276 هجری شمسی در دهکده ای به نام یوش ، واقع در مازنداران چشم به جهان گشود.. خواندن و نوشتن را نزد آخوند ده فرا گرفت ولی دلخوشی چندانی از آخوند ده نداشت چون او را شکنجه می داد و در کوچه باغها دنبال نیما می کرد .
پس از آن به تهران رفت و در مدرسه عالی سن لویی مشغول تحصیل شد .... در مدرسه از بچه ها کناره گیری می کرد و به گفته خود نیما با یکی از دوستانش مدام از مدرسه فرار می کرد و پس از مدتی با تشویق یکی از معلمهایش به نام نظام وفا به شعر گفتن مشغول گشت و در همان زمان با زبان فرانسه آشنایی یافت و به شعر گفتن به سبک خراسانی مشغول گشت.
در سال 1300 منظومه قصه رنگ پریده را سرود که در روزنامه میرزاده عشقی به چاپ رساند ... در همان زمان بود که مخالفت بسیاری از شاعران پیرو سبک قدیم را برانگیخت.... شاعرانی چون: مهدی حمیدی ، ملک الشعرای بهار و..... به مخالفت و دشمنی با وی پرداختند و به مسخره و آزار وی دست زدند .
نیما سبک خاص خود را داشت وبه سبک شاعران قدیم شعر نمی سرود و در شعر او مصراعها کوتاه و بلند می شدند .
نیما پس از مدتی به تدریس در مدرسه های مختلف از جمله مدرسه عالی صنعتی تهران و همکاری با روزنامه های چون: مجله موسیقی ، مجله کویر و...... پرداخت.
از معروف ترین شعرهای نیما می توان به شعرهای افسانه ، آی آدمها، ناقوس ، مرغ آمین اشاره کرد.
نیما در 13 دی 1328 چشم از جهان فروبست...
فریاد می زنم ،
من چهره ام گرفته !
من قایقم نشسته به خشکی !
مقصود من ز حرفم معلوم بر شماست ،
یک دست بی صداست ،
من ، دست من کمک ز دست شما می کند طلب،
فریاد من شکسته اگر در گلو ، وگر
فریاد من رسا ،
من از برای راه خلاص خود و شما،
فریاد می زنم
، فریاد می زنم!!

